حكيم ابوالقاسم فردوسى

606

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

تن پير از آن كاخ برداشتند * به مهد اندرون تيز بگذاشتند چو آمد بر شاه مردِ كهن * دلى پر ز دانش سرى پر سخن بپرسيد هرمز ز مهران ستاد * كزين ترك جنگى چه دارى به ياد مهران ستاد گفت : شهريارا ، زمانى كه من و صد و شصت تن از بزرگان به فرمان انوشيروان براى خواهندگى مادرت به چين رفتيم ، پدرت مرا فرمود دخترى برگزين كه مادرش پرستار زاده نباشد . پادشاه چين در شبستان خود پنج دختر داشت . پيش از آن كه من به آنجا درآيم رخ دختران را بياراستند * سر زلف بر گل بپيراستند مگر مادرت بر سر افسر نداشت * همان ياره و طوق و گوهر نداشت مادرِ مادرت خاتون بود و مادر دختران ديگر پرستار زاده . خاقان و همسرش نمىخواستند كه دخترشان از آنان دور شود . از اين رو وى را آرايش نكرده بودند و جامه‌اى ساده بر تن داشت . من فريب نخوردم و هم او را برگزيدم . خاقان چين چون چاره نديد اخترگران را نزد خويش خواند تا راز و انجام اين پيوند را بگويند . ستاره‌شماران گفتند از پيوند اين دختر و پادشاه ايران كودكى به دنيا مىآيد كه چون ببالد به مردى چون شير ، و به بخشش چون ابر خواهد بود ، و پس از مرگ پدر بر اورنگ خسروى مىنشيند . او ساليانى چند به آرامش و خرمى روزگار مىگذراند . و زان پس شاه تركان با سپاهى گران به كشور او مىتازد . شاه ايران از بيم او دردمند و پيچان مىگردد و چاره نمىيابد . او كهترى دارد دور از تختگاه كه به بالا دراز ، به اندام خشك ، و در سخن آورى بىهمتاست . سيه‌چرده است ، بينى بزرگ دارد و در سوار كارى بىهمتاست . نامش بهرام و لقبش چوبينه است . اين مرد كهتر به اندك سپاه ، لشكريان ساوه شاه را آسان در هم مىشكند . خاقان به شنيدن اين سخنان نويد دهندهء ستاره شمر ، شادمان شد و دخترش را به انوشيروان داد . من او را آوردم و به پدرت سپردم .